سکوت را در دلم میشکنم
تو را با تمام وجودم فریاد میزنم
اما چه سود چون تو که رفته ای!!!!!
وقتی صدای فریادهای من از در اتاقم بیرون نمیرود
فریاد کشیدن چه سود!!!!!!
از ناتوانی صدایم در گلو گم شده
از بی حالی چشمانم از باز شدن میترسند
ترسی در دلم هست که اگر برگردی تو را حفظ میکنم؟
یا اگر تو بیایی من هستم که دوباره تو را ببینم؟
آخر من باید چکار کنم که تو را ببینم؟
وقتی که خداوند از روی حکمت چشمانم را بسته
و قلبم را بر چهار چوب جهنم میخ کرده
پس خودت بگو که تو را چطور ببینم؟
یا اگر از ربرویم میگذری میتوانم چشمانم را ببندم؟
این است سوال من از توست
درب را باز کن و کنار من راه برو
بیا و به صداهایی که من میشنوم گوش بده
میبینی که چطور مرا نگاه میکند
آتش از ابروانش شعله میکشد
داخل سفیدی چشمش خون را ببین
او خوبی ست که به من نگاه میکند
به جایی رسیده ام که وقتی عشق میخواهد صدایم زند
نوک تیز خنجرش را بر شانه هایم میکشد و مرا فحش میدهد
وقتی من به او نگاه میکنم فقط قصد به صلابه کشیدنم را دارد
روزی از عشق پرسیدم :
تو که عشقی چرا به این روز افتاده ای
گفت:
من عشق درونت هستم
تصویری از باطن نفرین شده ات
تو مرا به این روز انداخته ای
و من در زندان درونت حبس شده ام
و فقط زمانی آزاد و زیبا میشوم که تو بمیری
و من از درونت آزاد شوم.
من وقتی به تو نگاه میکنم فقط یه صورت چروکیده میبینم
وقتی به تو نگاه میکنم فقط چشای پر اشک میبینم
ولی چرا صدات میزنم گریه خودتو خفه میکنی؟
چرا صورتتو از من مخفی میکنی؟
تو همیشه برای من زیباترین صورتو داشتی
چرا چادرتو رو صورتت میکشی؟
هر وقت به تو نگاه کردم داری نماز میخونی
هر وقت تو رو میبینم داری با خدا حرف میزنی
ولی چرا وقتی من میام نمازتو شکسته میخونی؟
چرا وقتی میام پیشت، خدا میره؟
تو نیایشت برام آرامشه
چرا وقتی پیشتم دیگه با خدا حرف نمیزنی؟
هی
صدای آهم را می شنوی؟
صدای حصرتم را که از گذشته فریاد می زند را می شنوی؟
گاهی به گذشته ام فکر می کنم که اگر باز گردم چکار می کنم؟
از آرزوی مرگ کردن چه سودی حاصل می شود؟
آیا چیزی داریم که برای خدا رو کنیم؟
تویی که از غم دنیا جان به لبت رسیده
برای خودنمایی چه چیزی برای خدا داری؟
تویی که وقتی به آشنایان میرسی تند خویی میکنی
ولی در برابر خدا کمر شکسته ای
آیا واقعا بخشیده می شوی؟
این سوالها را بارها با خودت زمزمه کن
ببین آیا چیزی در زندگیت سنگینی نمی کند؟
چیزی که در قلب داری اما در ظاهر گم کرده ای
اینها شعر نیست و من شاعر نیستم
من یک رهگذر نفرین شده هستم که سوالها را از خود ساخته ام
تویی که وقتی به سرزمین عشق می آیی فقط میخندی
فقط یک بار ، یک بار به این خط های سیاه دل بده
بشین و فکر کن که از جان خود چه می خواهی؟
بشین و فکر کن که در دنیا به دنبال چه هستیم؟
آیا واقعا ما در دنیا چیزی داریم که به دنبالش بگردیم؟
سرزمین عشق در اینجا تنها مانده
عشقی که در زندان غم جا مانده
من و این سرزمین زمانی سرسبز بودیم
زمانی بود که از عشق لبریز بودیم
اما هم اکنون خشک شدیم
اکنون کجای دنیا میتوانیم برویم
مایی که در اینجا هستیم و ناله میکنیم ولی رهگذران میخندند
زندگی برایمان مانند شمارش اعدادست
هرچه این اعداد بزرگتر میشوند ما پیر تر و خشکتر میشویم
حالا تو به ما بخند تا شاید صدای خنده ات مارا امیدوار کند
تو هر که باشی برایمان عزیزی
حتی خنده ات برای تمسخر ما ، برایمان ارزش دارد
فقط یک خواهش !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
مارا تنها نگذار
خدایا ، من فراموش کرده ام کجا بوده ام.
خدایا ، من تو را در دلم گم کرده ام.
خدایا ، من فراموش کرده ام که از خود تو هستم.
خدایا ، من نمیدانم در این دنیا که هستم.
تو در آینده ام گل عشق میکاری.
تو از آن گل که با عشق کاشته ای ، حرف میزنی.
ولی فراموش کرده ام که آن گل کجاست.
خدایا ، تو در عشق همتا نداری.
خدایا ، تو در مزرعه دل همیشه نعمت آوری.
خدایا ، تو هیچ وقت از بنده ات دوری نمیکردی.
خدایا ، تو هیچ وقت کسی را گم نکرده ای.
من خسته ام ، تو را گم کرده ام.
من راهی ندارم ، حرفایت را فراموش کرده ام.
من فراموش کرده ام که از روح تو ام.
وقتی قلب از کینه پر میشود
وقتی شیطان در دلت جاودانه میشود
وقتی دنیا مثل سنگ بر سرت باران میشود
به چه فکر میکنی؟
وقتی کینه در گوشه و کنار دلت جاگیر میشود
وقتی در تمام ثانیه های زندگیت گریه شیطان، خنده میشود
وقتی تمام اطرفت پر از کثافت و زشتی میشود
به چه فکر میکنی؟
به من، فکر کردن را بیاموز تا رهایی یابم
به من ،بستن چشمان را بیاموز تا مردانه بمیرم
وقتی من به کینه ها نگاه میکنم شعله فکرم خاموش میشود
و آتش در تمام وجودم شعله ور میشود
حالا بگو
وقتی آتش در وجودت نعره میکشد
وقتی شیطان بر چشمانت سوزن میزند تا باز بماند
وقتی کینه ها مانند چاقو گلویت را می آزارد
به چه فکر میکنی؟
کینه ها بر تنم مانند نفرین نوشته شده اند
تمام وجودم از آهن های داغ نشانه گذاری شده اند
نفرت ، کینه ، جایی برایم نگذاشته اند
به من بگویید وقتی این حال به من هجوم می آورد
به چه فکر کنم؟ به چه فکر کنم؟ به چه فکر کنم؟
در انتظار چه هستیم؟
وقتی من و تو تمام چاله های زندگیمان در یک اشک خلاصه شده
در انتظار چه هستیم؟
وقتی یه تار مو به زبری قلبمان می رسد سریع میشکند
در انتظار چه هستیم؟
وقتی تمام قلبها به گوشه کنار عشق میگردند
در انتظار چه هستیم؟
وقتی مرگ عاشقمان است
در انتظار چه هستیم؟
وقتی من و تو خدایمان را گم کردیم
در انتظار چه هستیم؟
وقتی که من و تو به تمام بدی ها عشق داشتیم
در انتظار چه هستیم؟
وقتی من و تو جایی برای رفتن نداریم
در انتظار چه هستیم؟
وقتی تو فقط با قطره یک اشک شکستی و من فقط نظاره کردم
در انتظار چه هستیم؟
بیا و انتظار را تمام کنیم ای دل
بیا و تمام انتظاراتمان را خاک کنیم ای دل
من و تو در اینجا جایی نداریم
بیا و از اینجا برویم ای دل
بر آسمان پنجه بکش و دل آسمان را پاره کن
با چشمان منتظرت از دل پاره شده آسمان طلب عشق کن
شاید تنها مانع بین من وتو این آسمان آبی باشد
شاید کسی در پشت این آسمان منتظرت باشد
کسی که سالهاست انتظارش را میکشی
کسی که همیشه بار سنگین فکرش را بر دوشت میکشی
یا شاید کسی در پشت دل پاره آسمان زندانی شده
یا کسی از صدا کردنت عاجز شده
نگذار فاصله ی بین تو و عشق باقی بماند
نگذار قیمت دنیای امروزی بر عشق باقی بماند
دنیایی که بر عشق هم قیمت میگذارند
دنیایی که برایش علامت شمارش میگذارند
حالا که آسمان دل را پاره کردی
حالا که آسمان دل را با چهره خود خوشحال کردی
به صداها گوش کن
به صدای ناله های پشت این دل گوش کن
میبینی؟
ظاهر دل آنی نیست که در باطن آن دل است
ظاهر دل خشک و بیمار شده
اما پشت این دل با دیدنت خوشحال و هوشیار شده
بیا و تو در دل باش
بیا و پادشاه دل باش
تا کلمات زندان شده عشق را بشنوی
تا صدای زخمی دل باطنی را بشنوی
پس یادت باشد به صدای ظاهر عشق گوش نکن
بر آسمان پنجه بکش و صدای باطنش را گوش کن
كجايي اي عشق؟
در كجاي اين زمانه به سر ميبري؟
امروز به چه كسي رو كردي؟
امروز دل چه كسي را به خود جذب كردي؟
اي كاش ميشد عاقبت دوستي با تو را به او ميگفتي
اي كاش او از دوستي با تو با خبر باشد
با چه سيرتي با او دوست شدي؟
آيا او را با شيطان آشنا كردي يا با دوست؟
او بسويت آمد يا تو بسويش رفتي؟
وقتی به بیرون پنجره اتاقت به نگاه میکنی یادت باشد هیچ وقت برایم پنجره ای نبود که بیرون را ببینم یادت باشد وقتی پنجره در زندگی تو نباشد همیشه باختی همیشه سعی کن از خودت بیرون بروی خود را به دست شیطان ندهی همیشه از زندان درونت فرار کن چون همیشه جایی هوا نیست شیطان هست هر جا که راستی نیست شیطان هست او همیشه زیباست ولی بخدا قسم نقاب است هر چه را با چشم از شیطان دیدی باور نکن او دروغ است و بس همیشه بیرون دلت باش تا از زندگی بیاموزی بیرون باش تا فراموشی را فراموش کنی .................................................................
ابلیس شیطان باش همیشه در کنار حقیقت باش خود را سرگرم این قفس نکن چون این قفس فقط برای تو یک دنیاست چون دنیا هم پیش حقیقت قفس است و قفس یعنی شیطان حقیقت را از دنیای دیگر جستجو کن راستی را از دلت بخواه چون هیچ وقت دلت به تو دروغ نمیگوید حقیقت را پیدا کن ....................................................................
انگار سالهاست که در اتاق بدون پنجره ماندم
انگار سالهاست که نمیتوانم راحت نفس بکشم
نمیدانم که به دنبال چه هستم
هم از عشق خوردم هم از نفرت
نمیدانم دیگر به چه امید داشته باشم
کاش همان زمانی که عاشق شدم جان میدادم
منی که قبل از عشق امیدی نداشتم
چرا عاشق شدم
عشق که باران سنگ بر سرم شد
عشق که دشمن جانم شد
ای تویی که به این کلمات نگاه میکنی
تویی که با دیدن این کلمات بی نظم به من میخندی
اگر روزی مسیرت به کوچه های خالی دلم برخورد کرد
وقتی دیدی که با نفرت مهشور میشوم
به من نگاه نکن چون نفرت من به دلت میچسبد
مثل این زمانه از کنارم بگذر
مثل عشق به من تف کن
و مرا فراموش کن
خداحافظ
در زندان ماندن سخت است
در کنار در و دیوار پوسیده ماندن سخت است
جایی که چیزی جز ناله و جیغ صدای دیگری نیست
جایی که همه تو را نگاه میکنند اما تو هیچکدام را نمیبینی
بیا و کنار من بنشین
از درد و دلم بدان
تو باش همسفر و همراه من
تا شاید کلید این زندان در دست تو باشد
کاش دلی از سنگ داشتم
کاش عاشق نمیشدم
این عشق شیطانی بود ولی من نفهمیدم
شاید تو بتوانی آن عشق گمشده را به من برگردانی
هیچ وقت دوست نداشتم از عشق بگویم
اما چه کنم دل من هم دیگر طاقت ندارد
دوست داشتم مثل فرمانده، سنگ دلم باشم
تا بتوانم بر دلم فرمانروایی کنم
اما دستانم توان فتح قله عشق را ندارد
هر چه بالا میروم او بزرگ تر میشود
اگر من سنگ شوم او از آهن میشود
و هیچ وقت آهن سخت نشدم
تو که دردی از دردم کم میکنی
تو که دردت را فراموش میکنی
به من گوشه گیری را بیاموز
تا دیگر ابلیس کسی نشوم
درست است من ابلیس هستم
اما ساعت زمانه بر من زود گذشت
ساعت زمان مانند ساتور بر بام دلم است
هرچه صبر میکنم آن ساتور تیز تر میشود
تو بیا و مرا از زمین بلند کن
و مرا از این زندان رهایی بخش
آن خسته بیدار منم.
آن رهگذر دشت و بیابان منم.
آن گمشده راه خوبان منم.
آن ناجوانمرد عشق و عطوفت منم.
من راه خدا را گم کردم.
من عشق و صفا را گم کردم.
من قافله دل را گم کردم.
من راه خدا را گم کردم.
آن شاخه خشکیده اینجاست.
آن پیر کفتار اینجاست.
آن دفتر خالی اینجاست.
آن شاخه خشکیده اینجاست.
گر خدا به من بنگرد گریه افتد.
گر ابلیس به من بنگرد خنده افتد.
گر عشق به من بنگرد ناله افتد.
گر نفرت و تنهایی به من بنگرند نعره افتند.