تبليغاتX
سرزمین عشق
عشق در زندان غم

سکوت را در دلم میشکنم

تو را با تمام وجودم فریاد میزنم

اما چه سود چون تو که رفته ای!!!!!

وقتی صدای فریادهای من از در اتاقم بیرون نمیرود

فریاد کشیدن چه سود!!!!!!

از ناتوانی صدایم در گلو گم شده

از بی حالی چشمانم از باز شدن میترسند

ترسی در دلم هست که اگر برگردی تو را حفظ میکنم؟

یا اگر تو بیایی من هستم که دوباره تو را ببینم؟

آخر من باید چکار کنم که تو را ببینم؟

وقتی که خداوند از روی حکمت چشمانم را بسته

و قلبم را بر چهار چوب جهنم میخ کرده

پس خودت بگو که تو را چطور ببینم؟

یا اگر از ربرویم میگذری میتوانم چشمانم را ببندم؟

این است سوال من از توست

لينك ثابت نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:14  توسط غم زده کویر عشق  | 

درب را باز کن و کنار من راه برو

بیا و به صداهایی که من میشنوم گوش بده

میبینی که چطور مرا نگاه میکند

آتش از ابروانش شعله میکشد

داخل سفیدی چشمش خون را ببین

او خوبی ست که به من نگاه میکند

به جایی رسیده ام که وقتی عشق میخواهد صدایم زند

نوک تیز خنجرش را بر شانه هایم میکشد و مرا فحش میدهد

وقتی من به او نگاه میکنم فقط قصد به صلابه کشیدنم را دارد

روزی از عشق پرسیدم :

تو که عشقی چرا به این روز افتاده ای

گفت:

من عشق درونت هستم

تصویری از باطن نفرین شده ات

تو مرا به این روز انداخته ای

و من در زندان درونت حبس شده ام

و فقط زمانی آزاد و زیبا میشوم که تو بمیری

و من از درونت آزاد شوم.

لينك ثابت نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:25  توسط غم زده کویر عشق  | 

من وقتی به تو نگاه میکنم فقط یه صورت چروکیده میبینم

وقتی به تو نگاه میکنم فقط چشای پر اشک میبینم

ولی چرا صدات میزنم گریه خودتو خفه میکنی؟

چرا صورتتو از من مخفی میکنی؟

تو همیشه برای من زیباترین صورتو داشتی

چرا چادرتو رو صورتت میکشی؟

 

هر وقت به تو نگاه کردم داری نماز میخونی

هر وقت تو رو میبینم داری با خدا حرف میزنی

ولی چرا وقتی من میام نمازتو شکسته میخونی؟

چرا وقتی میام پیشت، خدا میره؟

تو نیایشت برام آرامشه

چرا وقتی پیشتم دیگه با خدا حرف نمیزنی؟

 

 

لينك ثابت نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:50  توسط غم زده کویر عشق  | 

هی

صدای آهم را می شنوی؟

صدای حصرتم را که از گذشته فریاد می زند را می شنوی؟

گاهی به گذشته ام فکر می کنم که اگر باز گردم چکار می کنم؟

از آرزوی مرگ کردن چه سودی حاصل می شود؟

آیا چیزی داریم که برای خدا رو کنیم؟

تویی که از غم دنیا جان به لبت رسیده

برای خودنمایی چه چیزی برای خدا داری؟

تویی که وقتی به آشنایان میرسی تند خویی میکنی

ولی در برابر خدا کمر شکسته ای

آیا واقعا بخشیده می شوی؟

این سوالها را بارها با خودت زمزمه کن

ببین آیا چیزی در زندگیت سنگینی نمی کند؟

چیزی که در قلب داری اما در ظاهر گم کرده ای

اینها شعر نیست و من شاعر نیستم

من یک رهگذر نفرین شده هستم که سوالها را از خود ساخته ام

تویی که وقتی به سرزمین عشق می آیی فقط میخندی

فقط یک بار ، یک بار به این خط های سیاه دل بده

بشین و فکر کن که از جان خود چه می خواهی؟

بشین و فکر کن که در دنیا به دنبال چه هستیم؟

آیا واقعا ما در دنیا چیزی داریم که به دنبالش بگردیم؟

سرزمین عشق در اینجا تنها مانده

عشقی که در زندان غم جا مانده

من و این سرزمین زمانی سرسبز بودیم

زمانی بود که از عشق لبریز بودیم

اما هم اکنون خشک شدیم

اکنون کجای دنیا میتوانیم برویم

مایی که در اینجا هستیم و ناله میکنیم ولی رهگذران میخندند

زندگی برایمان مانند شمارش اعدادست

هرچه این اعداد بزرگتر میشوند ما پیر تر و خشکتر میشویم

حالا تو به ما بخند تا شاید صدای خنده ات مارا امیدوار کند

تو هر که باشی برایمان عزیزی

حتی خنده ات برای تمسخر ما ، برایمان ارزش دارد

فقط یک خواهش !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

مارا تنها نگذار

لينك ثابت نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 8:33  توسط غم زده کویر عشق  | 

خدایا ، من فراموش کرده ام کجا بوده ام.

خدایا ، من تو را در دلم گم کرده ام.

خدایا ، من فراموش کرده ام که از خود تو هستم.

خدایا ، من نمیدانم در این دنیا که هستم.

 

تو در آینده ام گل عشق میکاری.

تو از آن گل که با عشق کاشته ای ، حرف میزنی.

ولی فراموش کرده ام که آن گل کجاست.

 

خدایا ، تو در عشق همتا نداری.

خدایا ، تو در مزرعه دل همیشه نعمت آوری.

خدایا ، تو هیچ وقت از بنده ات دوری نمیکردی.

خدایا ، تو هیچ وقت کسی را گم نکرده ای.

 

من خسته ام ، تو را گم کرده ام.

من راهی ندارم ، حرفایت را فراموش کرده ام.

من فراموش کرده ام که از روح تو ام.

لينك ثابت نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 16:4  توسط غم زده کویر عشق  | 

وقتی قلب از کینه پر میشود

وقتی شیطان در دلت جاودانه میشود

وقتی دنیا مثل سنگ بر سرت باران میشود

به چه فکر میکنی؟

 

وقتی کینه در گوشه و کنار دلت جاگیر میشود

وقتی در تمام ثانیه های زندگیت گریه شیطان، خنده میشود

وقتی تمام اطرفت پر از کثافت و زشتی میشود

به چه فکر میکنی؟

 

به من، فکر کردن را بیاموز تا رهایی یابم

به من ،بستن چشمان را بیاموز تا مردانه بمیرم

وقتی من به کینه ها نگاه میکنم شعله فکرم خاموش میشود

و آتش در تمام وجودم شعله ور میشود

حالا بگو

 

وقتی آتش در وجودت نعره میکشد

وقتی شیطان بر چشمانت سوزن میزند تا باز بماند

وقتی کینه ها مانند چاقو گلویت را می آزارد

به چه فکر میکنی؟

 

کینه ها بر تنم مانند نفرین نوشته شده اند

تمام وجودم از آهن های داغ نشانه گذاری شده اند

نفرت ، کینه ، جایی برایم نگذاشته اند

به من بگویید وقتی این حال به من هجوم می آورد

به چه فکر کنم؟ به چه فکر کنم؟ به چه فکر کنم؟

لينك ثابت نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 9:17  توسط غم زده کویر عشق  | 

در انتظار چه هستیم؟

وقتی من و تو تمام چاله های زندگیمان در یک اشک خلاصه شده

در انتظار چه هستیم؟

وقتی یه تار مو به زبری قلبمان می رسد سریع میشکند

در انتظار چه هستیم؟

وقتی تمام قلبها به گوشه کنار عشق میگردند

در انتظار چه هستیم؟

وقتی مرگ عاشقمان است

در انتظار چه هستیم؟

وقتی من و تو خدایمان را گم کردیم

در انتظار چه هستیم؟

وقتی که من و تو به تمام بدی ها عشق داشتیم

در انتظار چه هستیم؟

وقتی من و تو جایی برای رفتن نداریم

در انتظار چه هستیم؟

وقتی تو فقط با قطره یک اشک شکستی و من فقط نظاره کردم

در انتظار چه هستیم؟

بیا و انتظار را تمام کنیم ای دل

بیا و تمام انتظاراتمان را خاک کنیم ای دل

من و تو در اینجا جایی نداریم

بیا و از اینجا برویم ای دل

لينك ثابت نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 9:12  توسط غم زده کویر عشق  | 

بر آسمان  پنجه بکش و دل آسمان را پاره کن

با چشمان منتظرت از دل پاره شده آسمان طلب عشق کن

شاید تنها مانع بین من وتو این آسمان آبی باشد

شاید کسی در پشت این آسمان منتظرت باشد

کسی که سالهاست انتظارش را میکشی

کسی که همیشه بار سنگین فکرش را بر دوشت میکشی

یا شاید کسی در پشت دل پاره آسمان زندانی شده

یا کسی از صدا کردنت عاجز شده

نگذار فاصله ی بین تو و عشق باقی بماند

نگذار قیمت دنیای امروزی بر عشق باقی بماند

دنیایی که بر عشق هم قیمت میگذارند

دنیایی که برایش علامت شمارش میگذارند

حالا که آسمان دل را پاره کردی

حالا که آسمان دل را با چهره خود خوشحال کردی

به صداها گوش کن

به صدای ناله های پشت این دل گوش کن

میبینی؟

ظاهر دل آنی نیست که در باطن آن دل است

ظاهر دل خشک و بیمار شده

اما پشت این دل با دیدنت خوشحال و هوشیار شده

بیا و تو در دل باش

بیا و پادشاه دل باش

تا کلمات زندان شده عشق را بشنوی

تا صدای زخمی دل باطنی را بشنوی

پس یادت باشد به صدای ظاهر عشق گوش نکن

بر آسمان پنجه بکش و صدای باطنش را گوش کن

لينك ثابت نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 8:41  توسط غم زده کویر عشق  | 

كجايي اي عشق؟

در كجاي اين زمانه به سر ميبري؟

 

امروز به چه كسي رو كردي؟

امروز دل چه كسي را به خود جذب كردي؟

 

اي كاش ميشد عاقبت دوستي با تو را به او ميگفتي

اي كاش او از دوستي با تو با خبر باشد

 

با چه سيرتي با او دوست شدي؟

آيا او را با شيطان آشنا كردي يا با دوست؟

 

او بسويت آمد يا تو بسويش رفتي؟

 

لينك ثابت نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 22:25  توسط غم زده کویر عشق  | 

شیطان شب،می آید شیطان شب،با صدای بلند فریاد میزند آنقدر صدایش بلند است که دیگر صدایی نمیشنویم وقتی از نفرت پر شدی وقتی از خشم چشمانت باز نمیشود او در دلت بازی میکند تو را به بیراهه میکشاند به او اعتنا نکن او را مهم نشمار از تاریکی بیرون بیا خود را از قفس نفرت و شیطان رها کن به عشق اعتماد نکن چون او هم به تو وفا دار نمیماند ....................................................................

وقتی به بیرون پنجره اتاقت به نگاه میکنی یادت باشد هیچ وقت برایم پنجره ای نبود که بیرون را ببینم یادت باشد وقتی پنجره در زندگی تو نباشد همیشه باختی همیشه سعی کن از خودت بیرون بروی خود را به دست شیطان ندهی همیشه از زندان درونت فرار کن چون همیشه جایی هوا نیست شیطان هست هر جا که راستی نیست شیطان هست او همیشه زیباست ولی بخدا قسم نقاب است هر چه را با چشم از شیطان دیدی باور نکن او دروغ است و بس همیشه بیرون دلت باش تا از زندگی بیاموزی بیرون باش تا فراموشی را فراموش کنی .................................................................

ابلیس شیطان باش همیشه در کنار حقیقت باش خود را سرگرم این قفس نکن چون این قفس فقط برای تو یک دنیاست چون دنیا هم پیش حقیقت قفس است و قفس یعنی شیطان حقیقت را از دنیای دیگر جستجو کن راستی را از دلت بخواه چون هیچ وقت دلت به تو دروغ نمیگوید حقیقت را پیدا کن ....................................................................

لينك ثابت نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 23:7  توسط غم زده کویر عشق  | 

انگار سالهاست که در اتاق بدون پنجره ماندم

انگار سالهاست که نمیتوانم راحت نفس بکشم

نمیدانم که به دنبال چه هستم

هم از عشق خوردم هم از نفرت

نمیدانم دیگر به چه امید داشته باشم

کاش همان زمانی که عاشق شدم جان میدادم

منی که قبل از عشق امیدی نداشتم

چرا عاشق شدم

عشق که باران سنگ بر سرم شد

عشق که دشمن جانم شد

ای تویی که به این کلمات نگاه میکنی

تویی که با دیدن این کلمات بی نظم به من میخندی

اگر روزی مسیرت به کوچه های خالی دلم برخورد کرد

وقتی دیدی که با نفرت مهشور میشوم

به من نگاه نکن چون نفرت من به دلت میچسبد

مثل این زمانه از کنارم بگذر

مثل عشق به من تف کن

و مرا فراموش کن

خداحافظ

لينك ثابت نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 23:30  توسط غم زده کویر عشق  | 

در زندان ماندن سخت است

در کنار در و دیوار پوسیده ماندن سخت است

جایی که چیزی جز ناله و جیغ صدای دیگری نیست

جایی که همه تو را نگاه میکنند اما تو هیچکدام را نمیبینی

بیا و کنار من بنشین

از درد و دلم بدان

تو باش همسفر و همراه من

تا شاید کلید این زندان در دست تو باشد

کاش دلی از سنگ داشتم

کاش عاشق نمیشدم

این عشق شیطانی بود ولی من نفهمیدم

شاید تو بتوانی آن عشق گمشده را به من برگردانی

هیچ وقت دوست نداشتم از عشق بگویم

اما چه کنم دل من هم دیگر طاقت ندارد

دوست داشتم مثل فرمانده، سنگ دلم باشم

تا بتوانم بر دلم فرمانروایی کنم

اما دستانم توان فتح قله عشق را ندارد

هر چه بالا میروم او بزرگ تر میشود

اگر من سنگ شوم او از آهن میشود

و هیچ وقت آهن سخت نشدم

تو که دردی از دردم کم میکنی

تو که دردت را فراموش میکنی

به من گوشه گیری را بیاموز

تا دیگر ابلیس کسی نشوم

درست است من ابلیس هستم

اما ساعت زمانه بر من زود گذشت

ساعت زمان مانند ساتور بر بام دلم است

هرچه صبر میکنم آن ساتور تیز تر میشود

تو بیا و مرا از زمین بلند کن

و مرا از این زندان رهایی بخش

 

لينك ثابت نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 8:30  توسط غم زده کویر عشق  | 

آن خسته بیدار منم.

آن رهگذر دشت و بیابان منم.

آن گمشده راه خوبان منم.

آن ناجوانمرد عشق و عطوفت منم.

 

من راه خدا را گم کردم.

من عشق و صفا را گم کردم.

من قافله دل را گم کردم.

من راه خدا را گم کردم.

 

آن شاخه خشکیده اینجاست.

آن پیر کفتار اینجاست.

آن دفتر خالی اینجاست.

آن شاخه خشکیده اینجاست.

 

گر خدا به من بنگرد گریه افتد.

گر ابلیس به من بنگرد خنده افتد.

گر عشق به من بنگرد ناله افتد.

گر نفرت و تنهایی به من بنگرند نعره افتند.

لينك ثابت نوشته شده در  یکشنبه نهم دی 1386ساعت 7:42  توسط غم زده کویر عشق  | 

در سکوت میروم. دیگر به این غمستان نمی آیم. خداحافظ ای سرزمین عشق. خداحافظ ای شهر زیبای من. من لیاقت این شهر زیبا را ندارم. میدانم که با رفتنم چیزی تغییر نمی کند. میدانم که با مردنم هم کسی گریه نمیکند. من یک گمشده ی ابدی هستم. این آخرین نامه من است. این آخرین قصه من به شماست. یادتان باشد که آمدم. گفتم که چیزی که در شما می جوشد دروغی بیش نیست. خنده و عشق واقعی نزد خداست. خود را بیهوده در طوفان عشق نابود نکنید. عشقی که فقط شما را از درون میسوزاند. عشقی که در انتها تبدیل به غم میشود. هیچ خوشی در این عشق وجود ندارد. هیچ خنده ای در این لذت زود گذر نیست. خود را در زنجیر های داغ این مار گرفتار نکنید. به کسی عشق بورزید که شما را آفرید. به او اعتماد کنید که عاشقانه منتظر شماست. اما به عشق واهی دل نبندید. من از این عشق چیزی نفهمیدم. این عشق مرا تبدیل به یک شیطان پرست کرده. ولی هیچ وقت دوست نداشتم که به این روز بیافتم. خواهش میکنم که پای خود را جای پای من نگذارید. من نفرین شده تمام عالم هستم. هم در این دنیا نفرین شدم هم در قیامت.
لينك ثابت نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 9:24  توسط غم زده کویر عشق  | 

تویی که قدرت اشک را در دل آتش میزنی. تویی که در دل غم را آزار میدهی. ناله کن،ناله ی غم. تو به دل خود خیانت میکنی. غم را به اشک تبدیل کن. بی کسی را به آسمان واگذار کن. من وتو غیر آسمان کسی را نداریم. آسمان در دست اوست. به او اعتماد کن. تویی که بغضت خنجر حنجره ات شده. تویی که اشکت در دل گم شده. فریاد بزن به آسمان. آنجا شیطان زنجیر شده. تویی که دلت با تو قهر کرده. تویی که قلبت به تو خیانت کرده. آن خنجر تیز گلو را رها کن. زمانه با تو جنگ کرده. وقتی بغضت را شکستی. وقتی خنجر را به بیرون کشیدی. به یادم باش که خنجر به قلبم رسید. آسمان بر سرم خراب شد. اما کسی به دادم نرسید.
لينك ثابت نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 8:3  توسط غم زده کویر عشق  | 

عشق رفت. با ناراحتی و انتظار رفت. او هم بازیچه شهوتم شد. او هم از من خسته شده بود. همه با هم رفتن. هم عشق رفت هم معشوق. دیگر کسی برایم نمانده. از تنهایی تنها ترم. از پیر خسته، خسته ترم. شاید وقت نامه آخر رسیده. شاید هم برای آن کمی دیر شده. اما من نمیخواهم از اینجا بروم. من زندگی را دوست دارم. من دوست دارم از خدا لذت ببرم. اما انگار تمام درهای رحمتش را بسته. تقصیر هیچ کس نیست غیر از خودم. نفسم به باد هوا رفته. خوبیهایم در آتش خاکستر شده. حالا من مانده ام و یک دنیا تنهایی. من مانده ام و یک نفس پاره پاره. خدایا به من نگاه کن. از هراسان بودن من خسته نشدی؟ از کافر بودن من چه احساسی داری؟ تویی که هر وقت به در بسته خوردم. هر وقت بی کس و تنها ماندم. فقط تو را صدا کردم. فقط تو را نگاه کردم. پس چرا به من نگاه نمیکنی؟ خدایا زندگی را دوست دارم. خدایا من از زنده بودنم لذت میبرم. چرا سعی بر آن میکنی که مرا خسته کنی؟ از خسته بودن من چه چیزی نصیب تو میشود؟ چه لذتی برای تو دارد که مرا تو خالی ببینی؟ خدایا مرا از این سیاه چال نجات بده. کمکم کن تا دوباره بر پای خود بایستم. ناتوان و خسته در این شهر باقی ماندم. بر تنهایی و غربت من اضافه نکن. به اندازه کافی تنها فریاد میزنم. اگر کسی در اینجا نباشد. فقط تو هستی که این فریادها را میشنوی. پس مرا تنها نگذار. مرا نجات بده.....................
لينك ثابت نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 8:2  توسط غم زده کویر عشق  | 

او می آید او با نفرین نامه ای از آسمان می آید او با دلی پر از کینه می آید او می آید تا افکار را به آتش بکشد او می آید او در دلمان به آسانی جا باز میکند او به آسانی در فکرمان فرو میرود ولی من وتو غافل از اینکه او کیست او را به راحتی می پذیریم لعنت به تو ای عشق که بی صدا می آیی نفرین بر تو که حتی شیطان را هم گول میزنی آتش بگیری ای عشق که آتش بر دلها میزنی بسوز ای عشق که هر سرنوشت پلیدی بوی تو را میدهد در زمین فرو برو تا در زمین خنثی شوی نفرین بر تو که دل را از خدا دور میکنی آتش بگیری ای عشق که سر زده می آیی و تبدیل به درد میشوی او می آید درست است عشق می آید او می آید و جایش را به شهوت می دهد عشق را بپوشانید در یک ظرف پر از کثافت تا فکر را به کثافت نکشاند او می آید او با دلی پر از کینه می آید نفرین بر عشق که هر چه کشیم از عشق کشیم
لينك ثابت نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 7:58  توسط غم زده کویر عشق  | 

آن سکوت تنهایی من هستم آن جا مانده عشق من هستم آن بی کس بیچاره من هستم آن پیر از کار افتاده من هستم دلم غصه میخورد ، نجاتش دهید دلم گریان است ، نجاتش دهید آرام گریه میکند، نجاتش دهید دلم در حال مرگ است ، نجاتش دهید آن پیر خون جگر خورده اینجاست آن پیر همیشه سینه خیز اینجاست آن جسد بو گرفته اینجاست آن پیری که زور میزند تا گریه کند اینجاست ای تنهای من خواهش میکنم گریه نکن ای زیبای من بی قراری نکن ای دل من تمنا میکنم خود آزاری نکن ای همیشه گریان من تنهایی را صدا نکن دیگر تحمل تنهایی را ندارم دیگر تحمل زخمهایی لا علاج را ندارم من بر روی زمین جایی ندارم درست است من احساس در دل ندارم تو در گرمای غم بخار شدی تو در دنیای نفرین شده من گم شدی تو از یک فرشته به یک شیطان تبدیل شدی تو در اعماق نحس این دنیا گم شدی من با چه کسی دارم درد و دل میکنم من با چه کسی راز دل میگویم پس چرا کسی پاسخ این دل مرا نمیدهد چرا همه مرا تنها گذاشته اند و به من اهمیتی نمیدهند
لينك ثابت نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 7:56  توسط غم زده کویر عشق  | 

وقتی سنگینی گناه را بر دوشان خود حس میکنی وقتی که با تیزی تبر گناه مبارزه میکنی وقتی میخواهی با تمام این کفر بمیری روزگار را چگونه بر خودت احساس میکنی وقتی تمام دنیا بر تو خنجر میکشند تو را بر زمین خاردار گناه میکشند وقتی با این زخمها میمیری روزگار را بر خودت چطور میبینی وقتی ذهنت پر شده از ارواحی که شیطان برایت تجسم میکند وقتی سر بی گناهت پر شده از سرو صداهای شیطانی با خودت چطور کنار می آیی کاش فقط چند سال به قبل سفر میکردی وقتی با تمام احساست جا نمازت را تا میکردی یا شاید آن را با تمام عشقت در آغوش میگرفتی یا اگر مسلمان نیستی کتاب مقدس خود را در آغوش میگرفتی و آرام مینالیدی تا شاید میتوانستی چند ساعت از روز موعود عقب تر میرفتی تا شاید از آن گناهی که تو را به عذاب کشید دور میشدی حالا حرف دلم را بشنو این را میگویم تا درس عبرتی بگیری تا یاد بگیری از من فاصله بگیری "خواهش میکنم مرا از این شیطان پرست جدا کنید" "مرا از درون این جهنم انسانی نجات دهید" "این انسان قلب ندارد،احساس ندارد" م